مخاطرات
سالهاست که می خواهم این خاطرات را بزیر سلطه قلم بکشم. همیشه دنبال راهی برای تایپ کردن آن بودم چون فکر می کردم باید ماشین تایپ فارسی در دسترس باشد .یا بهانه ای که اصلا چرا باید انرا بنویسم.
یک زمانی فارسی نوشتنم خوب بود. برای بچه های محل نامه های عاشقانه می نوشتم که به دوست دخترهاشون بدن. فکر نمی کردم که فارسیم بخاطر مخلوط شدن با چند زبان خارجی اینقدر قاطی بشه. ولی سعی می کنم که این داستان با زبانی خودمانی براتون بنویسم.
سالها پیش، وقتی آواره بودم یک روز پدرم گفت: در آوارگی برای اینکه به مشکلاتت فکر نکنی خاطراتت را بروی کاغذ بیاور که شاید یک روز بتوانی از فروش آن پولی بدست بیاوری. من هیچ وقت نتوانستم پدرم را بهمم و او نیز حتی سعی نکرد که اینکار را در حق من بکند. مسئله ای که بیشتر پسرها با پدرشان دارند. ولی برای من این کوتاهی پدرم گران تمام شد. شاید اگر پدرم کمی بپول فکر نمی کرد دیگر من آواره نمی شدم که مجبور به فروش خاطراتم و معروف شدنم بشوم.
در طول مسافرتم خاطرات را نوشتم، ولی با قطرات اشک، شاید آنقدر دردناک یا هیجان انگیز بودند که خودش وقتی این خاطرات را خودش خواند آنرا از بین برد و هیچ وقت بروی من هم نیاورد که من با این چنین مشکلاتی مواجه شدم. و سعی کرد که صحبتی در باره آن نکنیم. مشکلی که ما جوانهای ایرانی با پدر مادر ها داریم. تبادل افکار و صحبت کردن. خاطراتی را که می خوانید دوباره نوشتم و سعی کردم بدون اینکه در این اتفاقات دستکاری کنم آنرا بقلم بکشم.
خیلی ها این داستان را قبل از اینکه از بین برود خواندند. هر کس نظری داشت و احساس خود را بطریقی بیان کرد چرا که هنوز یک آواره بودم. از آن خاطرات سالها می گذرد، ولی شاید که برای خیلی از شما که از دست رفتن عزیزی رنج می برید و یا برای رسیدن به هدفی زحمت کشیدید و یا تلاش می کنید این داستان بتواند انگیزه ای باشد. شما هم اگر تاملی بکنید و حوصله ای، شاید برایتان جالب باشد.
قبل از مسافرتم کتابهای فراوانی را خواندم. اونهم من؟! کسی که بزور تو خونه بند می شد .
ولی به خواندن علاقه شدیدی پیدا کرده بودم. داستان زندگی پاپیون یکی از آنها بود. مخصوصا که فکر می کردم به درد مسافرتم بخورد. زندگی نامه چارلی چاپلین و کتاب روانشناسی دیل کارنگی و از این قبیل.
کمی بعقب برمیگردم. شاید به بهانه مقدمه ای برای این داستان.
ادعای نویسندگی ندارم ولی آنچه که بنظرم می آید را برایتان می نویسم. حداقل این یک داستان واقعی است و مثل داستانهای دنباله دار مجلات هفتگی وانمود به واقعی بودن آن نمی کنم.
تهران.
سر کوچه ها پرسه می زدیم، بقول خودمان ول می گشتیم که الاف نباشیم. منتظر بودیم که وقت ما هم برسد و به سربازی برویم و خوب نقشه می کشیدیم که چطوری از آن جیم بشویم. در عین تلخی، خاطرات شیرینی بودند. دزدکی سر قرار حاضر شدن و ملاقات با معشوق.
حفظ کردن لغات از کتابهای شعر یا دفترچه یادبود عشق نوشتن.
کتابهای ر- اعتمادی را می خواندیم و سعی می کردیم که مو بمو از مسائل آن در برخورد با دوست دخترهایمان استفاده کنیم.
شب ایرانی، کفشهای غمگین عشق. یا آهنگهای جواد یساری یا عباس قادری را گوش کردن و سر کوچه یه کتی ایستادنها.
مسابقه رقص و درگیری با برادرانی که هیچ وقت بوئی از برادر بودن نبرده بودند. یا نمی خواستند قبول کنند که عشق بیشتر از کتابهای اسلامی معنی دارد.
کتک خوردن ها و تراشیده شدن سرها. و خلاصه.
مسائلی که تمام جوانها بنوعی با آن درگیر بوده اند.
سرکوچه ایستادنها و به دخترهای سر گذر متلک پروندنها.
نمی دونم که اونقدر برگردم عقب یا نه؟
آره من هم مثل تمام جونها عشق خارج داشتم.
عشق فرار از مسئولیتهای خانوادگی و فرار از سربازی و پشت کنکور ماندن .
دلم می خواست که خارج را ببینم. درسی بخونم و بهتر از آنچه که بودم باشم.
بقول آهو خردمند هنرپیشه عزیز می گفت : مادرم می خواست دکتر بشم پدرم می خواست مهندس بشم. نه این شدم نه اون شدم پیتزا دیلیور. اینهم یکی از فرهنگهای کلیشه ای تحمیلی ما است، که هنوز که هنوزه از آن رنج می بریم.
بعد از الافی هابعد از تمام شدن دبیرستان اون هم با اعمال شاقه ، با هزار بدبختی خانواده را راضی کردیم که اگر من بخارج بروم کاره ای می شوم و اگر اینجا بمونم مثل پسر عموی دوست دخترم راهی بهشت خیالی. بیچاره پسر عموی دوست دخترم.
همه بچه های دربند بودیم، هر صبح جمعه میرفتیم کوه. بهانه ورزش بود چون تفریح دیگری نداشتیم. ولی به تنها چیزی که فکر نمیکردیم قسمت ورزش اون بود.
دیدار با دخترها و مسابقه رقص و بعد هم فرار از دست کمیته و آخرش هم با سر تراشیده می اومدیم خونه.
دیگه تموم کمیته دربند و درکه مارو می شناختند. تا مارو می دیدند باید بر می گشتیم.
بهر حال من سرنوشتم را عوض کردم و آمدم خارج و پسر عموی هم رفت بهشت.
خدا رحمتش کنه.
![]()
آری این چنین بود
بعد از چند تا دید و بازدید ساختگی متوجه شدم که ترتیب مسافرت من داده شده. نمی دونستم خوشحال باشم یا ناراحت. می خواستم فریاد بزنم ولی مسافرت با اتوبوس شمس العماره نبود و زیارت یکی از زیارت گاهها که پشت سرم شلوغ کنند. مسافرت مسافرت قاچاق بود. و باید در سکوت برگزار می شد. مثل تمام بچه های محل که یکی یکی ناپدید می شدند و بعد مدتی اگر خبر شهادتشون نمی آمد می فهمیدیم که سر از آلمان و سوئد در آورده اند.
بچه محل سه راه سر سبیل بودم. روز آخر با بچه ها برای آخرین بار رفتیم سه راه سر سبیل که بقولی از محله خدا حافظی کنیم. بچه ها نمی دانستند که این آخرین باریست که مرا می بینند. درمانگاه سرسبیل محل دیدارهای عاشقانه چند سال گذشته بود برای بار آخر سری به تمام کوچه پس کوچه ها که خاطره ای از آن داشتم زدیم. پسر عمویم می گفت یک جوری به این محلها نگاه می کنی که انگار آخرین بار است که اینجا می آیی بیچاره چه خوب فهمیده بود. خیلی دلم می خواست بهش می گفتم ولی دلال پست فطرت گفته بود که بهیچ کس نمیگین والا همه چی بهم می خورد. من هم که تا بحال بیشتر از ساعت ۹ شب بیرون از خانه نمانده بودم برایم مهم بود که به تک تک صحبت های او گوش کنم که شاید این معامله بهم بخورد. بهر حال شب آخر برای آخرین بار رفتم زور خانه و بعد از ورزش میل ها و سنگ رو بوسیدم و با چشمانی پر از اشک که غرورم اجازه نمی داد پایین بیایند از زور خانه راهی منزل شدم. شب با اتاقم خداحافظی کردم و بعد از مدتی متوجه شدم که دارم با کمد و کتابها درد دل می کنم. بهشون می گفتم که چطور از برادرم مواظبت کنند.
برای بار آخر کتاب معروف پاپیون را خوانده بودم و به خودم یاد آور می شدم که باید شجاع باشم. همونطور که گفتم حتی یک شب دیرتر از ۹ شب به خانه نیامده بودم یا اینکه تنهایی مسافرت بروم تنها مسافرتی که رفته بودم جبهه بود و تنها خلافی که کرده بودم زیادی تو گود زور خونه موندن بود. نه بچه امام زاده هم نبودم خلافم دختر بازی بود و تو جبهه مسابقه رقص راه انداختن و سر دعای کمیل خرما بلند می کردیم که بچه ها گرسنه نمونند. مسابقه رقص تو جبهه هم در حقیقت هم برای خودمون تفریح بود و هم به بچه های شهرستانی . ولی خوب اهل مواد و مشروب هم نبودم. نه مثل بچه هایی که لیتری عرق سگی می آوردند و بجای خرما حشیش می خوردند. ما بهشون می گفتیم امت همیشه در نشه.
صبح روزی که راهی می شدم. مادرم قرآنی را با اسپند در حال دود کردن آماده کرده بود سعی می کردم از این مرحله فرار کنم. هیچ موقع از خداحافظی خوشم نمی آمد. مادرم که سعی می کرد برایم دعا کند و در آغوشم بکشد سعی می کردم بدلیلی از آن فرار کنم. هیچ کس نمی خواست چراغ را روشن کند. همه انگار احساس مرا داشتند. به بهانه سفر قاچاق و اینکه همسایه ها نفهمند من راهی هستم چراغ را روشن نمی کردند. انگار که اگر همسایه ها می دیدند می توانستند بگویند که من راهی سفر قاچاق هستم. در تاریکی پیاده رو بود که برادرم که مدتی با هم صحبت نمی کردیم جلو آمد. او در حال گریه کردن بود و من که دیگر دلیلی برای نگه داشتن اشکهایم نمی دیدیم بغلش کردم و سعی کردیم بدون کلام بجای این چند مدت هم با هم حرف بزنیم. سخت ترین حالات روحی را که شاید نتوانم با هیچ قلمی آنرا عنوان کنم آن شب گذراندم.
![]()
آنسوی آیینه
بهر حال انتظار بپایان رسید و سوار بر هواپیما بسوی زاهدان. اگر چه دیپلم زبان انگلیسی داشتم ولی در صندلی هواپیما دنبال لغاتی مثل پناهنده، آواره، جنگ زده و از این قبیل می گشتم چه ساده بودم من. دلال گفته بود به کراچی که رسیدید میرین سازمان ملل متحد و می گویید آی ام رفیوجی یعنی می خواهم پناهنده شوم. سه ماه دیگه راهی سوئد خواهید بود.
در زاهدان برای مدت کوتاهی در یک منزل مستقر شدیم که همان بس بود که طعم فلفل را برای اولین بار در غذا بچشم. چیزی نگذشته بود که با وانتی بدنبالم آمدند. و راهی بیرون شهر شدیم. برام پوشیدن لباس پاکستانی جالب بود. و جالب تر اینجا بود که راننده می گفت با ۱۰۰ کیلو متر در ساعت بپر پایئن منهم گفتم کی من؟؟؟؟ فیلم رمبو را دیده بودم که شاید در مسافرت بدردم بخورد. فکر می کردم می خواهم از مرز آمریکا فرار کنم. گفتم من با این سرعت پایین بپر نیستم. اون موقع نمی دانستم چرا ولی بعدا فهمیدم که اگر گشت نیروهای انتظامی سر برسد باید بپرم که آقای راننده به دردسر نیفتاد. در بین راه آدم ها عوض می شدند. یکی از اینها که قرار بود تا مدتی با من همراه شود از من پرسید اهل ورزش هستی من هم صدای صاف کردم گفتم آره باستانی کار هستم و بچه کوه چطور مگه؟ گفت معلومه به ما گفته بودند که ورزشکاری. گفتم مگر باید کار بدنی انجام بدم ؟ گفت نه بعد از اینجا اگر گیر نیفتیم سوار شتر می شویم. خوشحال شدم که بابا رمبو هم شتر سوار نشده که من دارم می شوم. ار پیاده روی بهتر است.
در بین راه بود که یکی فریادی زد و فهمیدم که خبری شده. گفتم باید بپریم گفت نه راننده جلوی را گشت مرزی گرفته باید پیاده برویم و بزنیم به کوه. بمحز اینکه پیاده شدیم راننده متواری شد و من و همراهم پیاده به سمت کوه رفتیم . مسیری که قرار بود ۱۰ دقیقه باشد چندین ساعت طول کشید. من از ترسم شکایت هم نمی کردم. در بین کوه و در تاریکی در لای سخره ها جای را انتخاب کرد و بعد از شام خوابیدیم. روز که شد تازه فهمیدم که چه مسیر طولانی را پیاده آمده بودیم. ظاهرا راننده رابط را گرفته بودند و خوب ما به شتر نرسیدیم. در نتیجه شتر و شتر بان هم رفته بودند. تمام روز را در کوه تنها بودم و به رادیو گوش می کردم. عصر پنج شنبه بود. که یاد پسر عمو و گشت گذار سرسبیل و زورخانه افتادم و دلم گرفت. ولی هیجان سفر که خودم نمی دانستم چه به انتظارم نشسته باعث شد که آنرا سریع از یاد ببرم. شب دباره راه افتادیم. باید به محل بعدی می رفتیم که شتر را ببینیم. یک ساعت پیاده روی تبدیل به ۱۰ ساعت شد. سر زانوهایم می سوخت و بدنم از خستگی درد می کرد. ولی جرات نمیکردم حرفی بزنم. شاید برای اینکه به غرور ورزشکاریم بر می خورد.
فکر می کردم دو روزی می شد که ظاهرا دور خودمون می چرخیدیم. یا اینکه به سمتی در حرکت بودیم. برای من که فقط بیابان بود. آرزوی دیدن این شتر به دل من داشت می موند. بعد از دو روز و دو شب پیاده روی بالاخره به محلی رسیدیم که دو تا شتر با ساربان منتظر ما بود. از خوشحالی داشتم پر می کشیدم. فکر می کردم که سالهاست که داریم پیاده راه می ریم. وقتی سوار بر شتر شدیم یک تکه نان و یک سیب به من دادند که از گرسنگی نمی دانم چطور نان خرده شد ولی می دانستم که از تشنگی سیب را در دهانم نگاه می داشتم که بتوانم آب آنرا بچشم. بعد از سه روز راهپیمائی که حدود سی و دو ساعت پیاده رفتن بود سه ساعت شتر سواری مزه می داد. البته وقتی گفت سه ساعت شتر سواری گفتم حتما مثل سه ساعت پیاده رفتنتان است؟ گفت نه با شتر نمی شود شوخی کرد. و خوب البته این را درست می گفت. ولی چه بسا که این سه ساعت شتر سواری برای من که به شتر عادت نداشتم بدتر از سه روز پیاده روی بود. و خوب بعد از آن تا چند روزی نمی توانستم روی باسن بنشینم. بهر حال شتر سواری هم تمام شد. و بنقطه ای رسیدیم که مرز ایران و پاکستان و پاسگاهای گشتی قرار داشت. که حدود ۱۰ ساعتی هم اینجا پیاده روی کردیم که با سخره نوردی زیاد تفاوتی نداشت. بین کوهها بودیم که باید سکوت محض را اختیار می کردیم چرا که صدا می پیچید و چند برابر می شد. از بخت بد من این چند روز سرما خوردم و مجبور بودم عطسه کنم که هر بار که عطسه می کردم سرم رابین اورکت ارتشی وپنهان می کردم صدا را به این طریق خفه کنم. از طرفی تشنگی به من فشار می آورد. در محلی بین کوه بعد از مدتها پیاده روی آبی نمایان شد. که دو نفر بلوچی که همراه من بودند سریع نوشیدند و حرکت کردند. هوا هنوز تاریک بود و ما در منطقه ای بودیم که نباید کوچکترین صدائی می کردیم. بعد از اینکه احساس کردم چند پارچ آب نوشیدم آماده حرکت شدم که دیدم کسی اطرافم نیست. حول شدم خوردم به سیم خوار دار و کتم به آن گیر کرد. از طرفی حول این بودم که این دو راهنما را گم نکنم و از طرفی نمی توانستم صدائئ در آورم و خوب هر چه بیشتر زور می زدم بیشتر به سیم خوار دار گیر می کردم. بالاخره خودم را آزاد کردم و توانستم که هر دو راهنما را پیدا کنم. بالاخره به جائی رسیدیم که یکیشان گفت اینجا مرز ایران و پاکستان است می توانی با ایران خداحافظی کنی. گفتم خدا راشکر تمام شد و گیر گشت نیفتادیم. گفت زیاد خاطر جمع نباش چرا که از این به بعد باید مواظب گشتیهای پاکستانی باشیم که از ایرانیها بد ترند.
بعد از این مرحله انگار برعکس چند روز گذشته شد. چرا که مدت کوتاهی در روز پیاده رفتیم تا به چند کلبه کاهگلی رسیدیم و از آنجا سوار بر وانتهای لند کروز شدیم که شاسیهای بلندتر از ماشینهای معمولی داشتند. چند نفر ایرانی هم بما زیاد شدند که کسی حرف نمی زد. من هنوز در شک این چند روز پیاده روی و اون سه ساعت شتر سواری بودم که خوب طبعا تمام بدنم درد می کرد. سرما خورده بودم و تشنگی و گرسنگی هم کم کم بیشتر بمن فشار می آورد. مدتی با این وانت بحالت سینه خیز جلو رفتیم. چرا که اگر چه در ماشین بودیم ولی می فهمیدم که طوری رانندگی می کنند که دیده نشوند. به نقطه ای رسیدیم که گفتند بچه ها محکم بشینید. من هنوز در خماری بودم که این راهنما ها یا دلالان آدم برای ما چه نقشه ای دارند که متوجه شدم که با سرعتی بیشتر از ۱۷۰ کیلومتر در ساعت داریم در شن و ماسه حرکت می کنیم. البته بهتر از پیاده روی بود. ولی تا به حال چنین چیزی نشنیده و ندیده بودم و فکر نمی کردم که ممکن باشد. فکر اینکه اگر با این سرعت در ماسه چپ کند؟؟؟ گفتم اینها چرا اینقدر عجله دارند. که گفتند عجله نیست اگر دیده شویم احتمال شلیک گلوله خواهد داشت.
در این راه چند بار از این کلبه ها عوض کردیم و چند وانت. تا اینکه به چادر های بلوچی دامداران رسیدیم. گروهی که با هم در پشت وانت نشسته بودیم بداخل چادر رفتیم. خانم بلوچی برای ما در پیاله چای آورد با قند های که مثل کله قند بود ولی به سایر حبه. در شروع نمی دانم هر کدام چند تا پیاله چای خوردیم ولی هر چه می خوردیم این خانم برای ما چای می ریخت تا به حدی رسید که گفتم من دارم بالا می آورم و از روی ادب نمی خواستیم روی ایشان را زمین بیندازیم . گفتم بچه ها با چای بازی کنید و یواش بخورید تا راه حلی پیدا کنیم. راهنمای ما که وارد چادر شد گفتم دستم به دامنت چکار کنیم این خانم برای ما چای نریزد و خوب نمی خواهیم بایشان و مهمان نوازیشان بی احترامی کنیم. گفت مسئله ای نیست اگر پیاله را برعکس روی زمین بگزارید یعنی دیگر نمی خواهید و بی احترامی هم نخواهد بود. در یک آن همه با هم پیاله ها را برگرداندیم.
تا به اولین شهر متمدن پاکستان برسیم چندین ماشین و چندین منزل عوض کردیم و هر بار چند نفری کم یا زیاد می شدند. در بین راه بود که هر کس از چطور داستان ساختن و تحویل یو ان دادن صحبت می کرد. من ساده هم که فکر می کردم بعد سه ماه رفتنی هستم و احتیاجی ندارم که خودم را سیاسی معرفی کنم. اصلا نمی دانستم سیاست را با کدام سین می نویسند. شاید هنوز هم نمی دانم. بهر حال جالب اینجا بود که هر کس به هر گروهی نیز وابسته بود سعی می کرد مار ا بسمت آن گروه تمایل دهد. داخل سیاست نمی شوم. بهرحال وارد اولین شهر بظاهر با تمدن پاکستان شدیم که از هر چه دهاتهای خود ما در ایران بدتر بود. وارد هتلی شدیم که برای اولین بار بعد از چند روز می توانستیم حمامی بگیریم و لباس عوض کنیم. با یک خانواده جوان همراه شدم و با یک ون بسمت شهر کراچی راهی شدیم. که خوب این شاید بهترین قسمت سفر ما بود. حداقل بوی تمدن می داد و بیشتر بوی سفر می داد تا قاچاقی قایم موشک بازی کردن. البته تازه داشت خیالمان از گشتهای مرزی راحت می شد که فهمیدیم هنوز هیچ امنیتی از نظر پلیس نیست . بعد از چند روز رانندگی بالاخره به کراچی رسیدیم و در یک هتل مستقر شدیم. برای اولین بار و شاید آخرین بار برای مدتی طولانی یک صبحانه مفصل خوردیم و من که مدتها بود ریشم را نزده بودم ریش را تراشیده و خوب با خوشهالی از آزادی نسبی که پیدا کرده بودیم خانمها روسری ها را برداشته و من هم رکابی پوشیدم. برایم عجیب بود. کمی خجالت می کشیدم. برایم دیدن خانمهای ایرانی بدون روسری عجیب بود. پوسترهای فیلمهای خارجی لباسهای رنگی که دیگر مانتو نبودند همه و همه برای چند روزی مارا به خود مشغول کردند. صبح که رفتیم لابی هتل واقعا مزه می داد که می توانستم از انگلیسی استفاده کنم و کارمان را راه بیندازم. احساس غرور خاصی بمن دست داد که توانستم به یک خانواده ایرانی کمک کنم. اگر چه با صدای لرزانی کلمات را شکسته شکسته ادا کردم.
![]()
آوازه های سرزمین مادری
دلال بلوچی که مرا تحویل می گرفت بدنبالم آمد و همان کسی بود که در زاهدان آخرین بار او را دیدم. وقتی حالم را پرسید تازه یادم افتاد که هنوز پاهایم درد می کند و سر زانوهایم می سوزد و بدتر از همه شتر سواری بود. هیجان مسائل سفر همه را از یادم برده بود.
به خانه دلال بلوچ رفتیم. مادر پیری که نشسته بود مارا بگرمی پزیرا شد. و تنها چیزی که از کلمات او یاد گرفتم " بلوچی نزانا" بود که یعنی بلوچی نمی فهمد. همان شب فهمیدم که این آقا به ایران بر می گردد و من نیز باید دنبال هتل و دیگر ایرانی های کراچی بگردم. فردای آن شب بود که با پسری ایرانی تبار که از فامیل های این آقا بود آشنا شدم. که به راحتی فارسی حرف می زد ولی با لحجه اردو. او از من خواست که با آنها مدتی بمانم. مدتی که با او بودم کلی از پاکستان و مردم بلوچ یاد گرفتم. پسری که حتی اسم اورا بیاد نمی آورم هنوز مطمئن نبود که تبعه کدام کشور را قبول کند. چون از دولت و جنگ بیزار بود و در عین حال نمی خواست در پاکستان بماند. البته بیشتر فامیل و مادرش اهل پاکستان بودند.
بهرحال خیلی زود در محله بلوچها معروف شدم چون تنها ایرانی بودم که پوست سفید و هیکلی ورزشکار داشتم. و اکثرا مرا با جان رمبو مقایسه می کردند. یک ماهی با این خانواده ماندم و دیگر جزوی از این محله شده بودم شبها کنار ساحل می رفتیم روزها بازی و کارهای تفریحی. و هر روز هم که می گذشت از یو ان و رفتن به سوئد بیشتر ناامید می شدم. و بالاخره فهمیدم که بقولی رودست خورده ایم و کسی با تخت روان راهی اروپا نمی شود مگر با یک چمدان پر پول.
یکروز که در خیابانهای کراچی می رفتم هوس کردم که دنبال یک دختر بگذارم و باصطلاح با او دوست شوم. و خوب قدرت انگلیسی خودم را امتحان کنم. مدتها دنبال یکی افتادم که خوب حاصل آن گم شدن در خیابانها بود. و وقتی برگشتم و داستان را برای بچها تعریف کردم فهمیدم که اینجا از ایران بنوعی بدتر است و دنبال دختر افتادن مجازات دارد.
یکی از بچه ها که با من انگلیسی خود را تقویت می کرد و دلیل دوستیمان هم همین بود. به من پیشنهاد دوستی با یک دختر را داد. کور از خدا چی می خواست یک عصای خوش دست. گفتم دوستی حرفی ندارد ولی چرا بمن چنین پیشنهادی می کنی؟ گفت اگر من بتو کمک کنم تو هم کمک کن که یک دختر ایرانی پیدا کنم و ازدواج کنم که هم همسرم باشد و هم بتوانم بروم ایران. گفتم خدا بداد تو برسد. ما که سفر حج نیامدیم همه فراری هستیم و فکر نمیکنم که یک ایرانی حاضر می شد اینکار را بکند. بهرحال قبول کردم. به این می گن دوست دختر به شرط چاقو. ولی باز یک شرط دیگر هم داشت. و آن اینکه باید چند جمله اردو یاد می گرفتم چراکه این خانم انگلیسی هم نمی دانست. بهرحال سه روزی تا روز ملاقات باقی بود و همه خود را برای این پیک نیک آماده می کردند. البته من هنوز نمی دانستم که چرا اینقدر تداراکات و نقشه می کشند.
باید یاد آور شوم که تمامی اسامی که در این خاطرات نوشته شده ساختگی هستند . احمد پسری که قول دختر پاکستانی را بمن داد و ما فقط انگلیسی با هم صحبت می کردیم شروع کرد و چند جمله اردو را با من تمرین کردن. که هیچ موقع این جمله را فراموش نمی کنم. برای سه روز طوطی وار این جمله " مه آپکی سات دوستی کرنا چاتاهون " را تکرار کردم که بالاخره آنرا حفظ کردم. روز موعود فرا رسید. همه خود را بنوعی که بیشتر به فیملهای هندی شبیه بود آراستند البته منظورم پسرها بود. یاد آور شوم که من فقط ایرانی بودم. با وانتی راه افتادیم من که از شادی و هیجان در پوست خود نمی گنجیدم گفتم پس دختر ها کجا هستند؟ احمد گفت صبر کن. سر هر چهار راهی یک دختر منتظر بود و به چهار راه که می رسیدیم با اشاره باید آنها مسیری را می رفتند و سر چهار راه بعدی خانم را سوار می کردیم. آنجا بود که فهمیدم که اینکار برای فرار از کمیته های منکرات پاکستان است. که خوب اگر پلیس می گرفت داستانی رنگی با تلوزیون سیاه سفید تولید می شد. خلاصه بعد از کلی جیمز باند بازی در آوردن چند تا دختر را سوار کردیم که جالب اینجا بود که انقدر که از محله ایشان خارج می شدیم پوشش اسلامی برداشته می شد. و دیگر ترسی از پلیس وجود نداشت.
![]()
ایرانی شب
بعد از چند روز انتظار نوبت به دختری رسید که قرار بود با من آشنا شود. من حتی چند خط شعر اردو و انگلیسی هم نوشته بودم که برای او بخوانم که خوب بهانه ای برای سر صحبت باز کردن بود. وقتی دختر خانم سوار شد پوشش کاملی را که بر صورت داشت بر نداشت. گفتم فقط مال ما اینجوری در آمد یا می خواهد برای من ناز کند؟ احمد گفت نه چون ترا نمی شناسد بر حسب احترام پوشش را بر نمی دارد. گفتم بخشکی شانس. حالا نمی شه همینطور معرفی کنی که پوشش را بردارد که ببینم چه قیافه ای دارد؟ گفت نه باید صبر کنی. خلاصه بعد از مدتی رفتن بسمت بیرون شهر به منطقه ازاد رسیدیم که کس با ما کاری نداشت. کنار ساحل که رسیدیم هر کس زوج خود را برداشت و رفت طرفی. من رو به احمد کردم و گفتم خوب حالا چکار کنم؟ گفت هیچی ، برو جلو جمله ای را که حفظ کردی را بگو و خودش خود بخود جور می شود. من که خجالت می کشیدم گفتم تو برو پشت دختره بایست و به من بگو چکار کنم. خلاصه اینکه آماده شدم که جمله ای را که سه روز حفظ کرده بودم را برایش بگویم که از حولم جمله یادم رفت. گفتم : مه ، مه، ... که احمد به دادم رسید و کلمه به کلمه جمله را گفت و من تکرار کردم. دختره هم زل زل منو نگاه می کرد. گفتم الان می که عجب گیجی گیره من افتاده. بهر بدبختی بود جمله را تکرار کردم و در آخر با لبخندی ساده لوهانه منتظر جواب شدم. دختره یه نگاه به من کرد یه نگاه به احمد و گفت : نهی. گفتم احمد یعنی چی؟ گفت یعنی نه. گفتم یعنی چی نهی . نهی نداریم. بهش بگو که سه روزه من فقط دارم این جمله را حفظ می کنم. اقلا چهار تا جمله تحویلم می داد . خلاصه هر کاری کردیم فایده نداشت. و بعدا فهمیدم که دختره با یک پسر ایرانی بیرون می رفته که عازم سوئد شده و می گفت نمی خوام دوباره دل ببندم که تو هم بزاری بری. من هم بعد از این توضیح از خیر دوستی گذشتم و چون بعنوان یک خارجی بین بچه ها بودم شدم مرکز سئوالات ایشان . و این شد اولین تجربه زبان خارجی.
روزها می گذشت و خبری از رفتن نبود. و هر چه می گذشت از سازمان ملل هم بیشتر نا امید می شدم. ولی زیاد متوجه نبودم چون محیط برایم جدید بود اول زیاد متوجه نبودم. و خوب با بچه ها بیرون می رفتیم و هر روز چیزهای جدید و عجیب تری می دیدم. یادم نمیره اولین باری که رفتیم کنار دریاچه. همه لباسها را که در آوردند من از خجالت نمی تونستم لباسم رو در بیارم. یک ماهی گذشت. دلای که با من آمده بود از ایران برگشت و دید که من هنوز تو این خانه موندم. توضیح دادم که من با بچه های بلوچ اوخت پیدا کردم و دوست دارم اینجا بمونم تا کارم درست بشه. او می گفت که باید بری و با ایرانی های دیگه آشنا بشی و شاید آنها کمک کنند که زود تر بری.
![]()
مارمولک به اعتماد
بالاخره بعد از مدتی از آن خانه بیرون آمدم. و به توصیه یکی از بچه های بلوچ به خانه ملائی رفتم. بقول اون می گفت که صاحب خانه آخوند است می توانی باو اعتماد کنی. چون 200 دلار آمریکا همراهم بود می ترسیدم و نمی توانستم که به کسی اعتماد کنم. آخوند بلوچ از من خواست که وسایلم را ببرم و در خانه او مستقر شوم. روز اول گذشت و رفتار او با من مثل یک دوست صمیمی بود. انگار که سالهاست که مرا می شناسد. روز بعد به دنبال کارم رفتم و لی امیدی نمی دیدم. چند روزی آنجا بودم از ترس اینکه بی پول نشوم شب روز مربا با نان می خوردم. یک روز که به خانه آمدم دیدم آخوند صاحب خانه با چند نفر نشسته و تلوزیون نگاه می کنند. من که وارد شدم تلوزیون را بستند. من هم به اطاق خودم که به اندازه یک تخت یک نفره بود رفتم.
در محله ای که بودم یا همان محله بلوچی ها به من که سفید رنگ تر از محلی ها بودم می گفتند بچه انگلیسی که خوب چون نمی فهمیدم ناراحت می شدم. البته همین مسخره کردنها و کنایه ها بود که باعث شد. شبها شروع به یاد گرفتن اردو کنم.
تا اینکه یک شب که آمدم خانه دیدم قفل در با کلید باز شده. رفتم داخل و فهمیدم که یکی از 100 دلاری ها را برداشته اند. رفتم بیرون که ببینم ردی می توانم پیدا کنم که دیدم تلوزیون هنوز روشن مانده و ویدئو داخل آن است. وقتی ویدو را راه انداختم فیلم سکسی راه افتاد. راستش از طرفی به هیجان آمدم چون فکر می کردم که چه چیزی را کشف کردم و لی وقتی یاد 100 دلاری و آخوند صاحب خانه افتادم حالم به هم می خورد. رفتم و احمد را پیدا کردم و جریان را به او توضیح دادم. مرا پیش یکی از بزرگان محل برد و چون زبان نمی دانستم برایم رل مترجم را بازی کرد. شکایت من از صاحب خانه نتنها موضوع را بهتر نکرد همه چیز را خرابتر هم کرد. جناب آخوند شاکی شد و مرا از خانه بیرون کرد. و مرا به تهمت زدن به یک آخوند متهم کرد. و خوب وجود فیلم سکسی را هم رد کرد. مشخص بود که خود آخونده پول را برداشته بود. چون قفل در را خودش بمن داده بود خودش هم آنرا باز کرده بود. و تعجبم از این بود که چرا فقط یکی از صد دلاری ها را برداشته بود.
شب که شد رفتم هتل ، اتاق که گرفتم رفتم محله ایرانی ها فکر می کردم که چون همه هم درد هستیم حتما به من کمک می کنند. چه اشتباهی.
با یکی از بچه ها دوست شدم و او خواست که به اتاق ایشان بروم. و حتی گفت که اگر چه پول یکشب هتل را داده ام آنرا بی خیال شوم. شب که بچه ها از بیرون آمدند یکی یکی با من آشنا شدند. چه گروه آنتیکی. مثل یک گروه یا باند قاچاق. شب که می خواستم بخوابم گفتم اول خودم را به خواب بزنم شاید چیزی دستگیرم بشود. اگر چه احساس گناه می کردم که دارم بر علیه اینها جاسوسی می کنم. کسانی که به من جا داده اند. چیزی نگذشت که خودم را به خواب زده بودم که یکی از بچه ها گفت تازه وارد ساده لوحی گیرمون افتاده. دومی گفت چون تازه اومده حتما پول پله همراهشه. در همین صحبت ها بودند که یکیشان گفت بگذار چک کنم و گفت بگزار جیبش را خالی کنیم. من از تجربه آخوندی که داشتم کیفم را خالی کرده بودم و همه چیز را در شورتم پنهان کرده بودم. اون شب گذشت تا اینکه فردایش با دو تا برادر آشنا شدم که از اردوی که صحبت می کردند معلوم بود که مدتهاست که در پاکستان زندگی می کنند. شبها با هم بیرون می رفتیم و تا دیروقت می گشتیم. چون می دانستم که وقتی برگردیم می خواهند جیبم را خالی کنند. این دو برادر یا داریوش و کورش سالها بود که در پاکستان الاف بودند. و کاری نبود که نکرده باشند. البته این مسئله همان شب مشخص نشد. در این میان با پسر دیگری آشنا شدم که رضا نام داشت و اهل اصفهان بود. جالب اینجا بود که اردوئی دست پا شکسته ولی با لهجه اصفهانی صحبت می کرد. او کمی از این دو برادر برای من گفت ولی با احتیاط.
![]()
بالای شهر . پاین شهر
یکشب همگی رفته بودیم بیرون و خیابان گردی می کردیم که کنار باغ زیبائی رسیدیم. من روی یکی از نیمکت ها دراز کشیدم و خوابم برد. تا اینکه دیدم یکی منو بزبون پاکستانی صدا می کنه. بلند شدم دیدم از بچه ها خبری نیست ولی دو تا پلیس پاکستانی بالای سرم ایستادند. از من پرسیدند که اینجا چکار می کنم . وقتی فهمیدند که ایرانی هستم گفتند باید با ما بیایی. شندیده بودم که اگر گیر پلیس پاکستان بیفتی تیکه بزرگت گوشته و لی اون موقع شب چاره ای نداشتم و از بچه ها هم خبری نبود. نمیدونم که بچه ها چرا مرا بحال خودم ول کرده و رفته بودند. خلاصه بآنها به پاسگاه پلیس رفتم ،سروانی شیفت شب گفت می دانستی کجا خوابیده بودی، من هم که خوش مزگیم گل کرده بود گفتم بله روی نیمکت. اخمهایش را در هم کرد و گفت روبری سفارت آمریکا چکار می کردی؟ گفتم به گاوم زائیده، گفتم جناب سروان نمی دانستم که سفارت بوده و خوب چون خسته بودم خوابم برد. گفت تا فردا می روی زندان تا برگه سازمان ملل را ببینیم و اگر درست بود آزاد می شوی. من که به عمرم کلمه پلیس و زندان بگوشم نخورده بود. حالا یکدفه راهی زندان می شدم. البته خدمت کمیته خودمان بارها رسیده بودم و حتی چنیدن بار مجانا سرم را برایم تراشیده بودند. ولی اون پلیس حساب نمی آمد. در ایران اگر کسی گیر کمیته می افتاد جزو می رفت جزو با دل جرات ها و احترامش بیشتر می شد. و خوب بچه ها از روی اتحادی که با هم داشتند بیشتر او را تحویل می گرفتند. ولی پلیس پاکستان داستان دیگری داشت.
ناگفته نماند که مدتی بود که مردم پاکستان و بعضی از خارجی ها بر علیه آمریکا تظاهرات می کردند برای همین بودند من جلوی سفارت کمی مشکوک بنظر می آمد. بعد از کم کاغذ بازی که من سر در نیآوردم یعنی چه راهی یکی از اتاق ها شدم. البته زندان نبود ولی کنارم میله های زندان را می دیدم.
نمی دانم چرا همه چیز را با جک های که شنیده بودم مقایسه می کردم. مثلا وقتی روی نیمکت نشستم و خودم خودم را فحش می دادم صدائی آشنا گفت ا آقا شما ایرانی هستین؟ یکدفعه یاده جوک میمونه در باغ وحش افتادم. و خندم گرفت.
گفتم: بله چطور. گفت جرمت چیه؟ گفتم هیچی خوابم برده بود آوردنم اینجا. و می ترسم که بر گردوننم ایران گفت نه بابا اگر می خواستند کاری بکنند اینجور روی نیمکت و بیرون از سلول ولت نمی کردند.
گفتم: شما چکار کردید؟ گفت هیچی و با لحجه لاتی ادامه داد والا چی بگم با راننده تاکسی دعوام شد. دماغش رو بریدم و گذاشتم کف دستش. من ساده هم گفتم نه راستش رو بگین. گفت بجون شما راست میگم. آره راست می گفت.
واقعا تو دعوا با چاقو دماغ یارو را بریده بود.
بهرحال، بعد از چند ساعت جناب سروان دوباره مرا خواست و گفت که آزادی که بروی. ولی اینبار جلوی سفارت نبینمت.
با عجله برگشتم و به بچه ها گفتم که چرا مرا بحال خودم رها کردند و انگار نه انگار که من رفتم ایستگاه پلیس. برایشان عادی بود. گفت اینجا این مسئله عادی شده. همین که ولت کردند کلاتو بنداز هوا.
فردای آنروز با داریوش که بیشتر رفیق شده بودم و خوب بخاطر تجربه و زبان خوبی که داشت از آن هتل آمدیم بیرون. در این چند روز این دو برادر مرا متقاعدم کردند که منتظر سازمان ملل شدن بیخود است و خودم باید کاری بکنم. چون پولی نداشتم که بدلال بدهم بابا جان هم که گفته بود اگر ناراحتی برگرد. گفتم راه سوم سراغ دارید گفتند رفتن به هند است که ما داریم روی آن کار می کنیم. داریوش برادرش را دست من سپرد که به رضا به لاهور بروند و تحقیقاتی بکند رضا که زیاد به این دو برادر اعتماد نداشت گفت که من از طرف خودم و تو به لاهور می روم که کلکی دی کار ایشان نباشد . کوروش و رضا به لاهور رفتند و من و داریوش که بیشتر به بچه ای خلافکار شبیه بود و مغذی تو خالی، به هتلی رفتیم که واقعا ارزان بود. ولی بیشتر از نیم ساعت نتوانستیم روی تخت بخوابیم. ساس ها چنان به جان ما افتادند که خود بخود فرار کردیم.
داریوش گفت من راه بهتری سراغ دارم. تخت های شش روپیه ای معروف کراچی. می توانیم روز آنها بخوابیم تا کوروش بما زنگ بزند. که خوب بظاهر یکی دو روز بیشتر نبود.
تخت های شش روپیها ای مثل همان تختهای کنار رودخانه کوهای دربند بودند. که باید دشک را جدا کرایه می کردی و تختی را انتخاب و روی آن می خوابیدی با این تفاوت که این تختها در کنار خیابان و بین کامیونهای باربری بودند. من از ترس اینکه جیبم را ایرانیها در اتاق هتل نزنند این راه را انتخاب کردم. در ضمن اینکه پولی هم نداشتم که بخواهم هتل بگیرم.و خوب قول داده بودم که از خانواده هم کمک نگیرم. بالاخره این هم خودش بقولی تجربه ای بود. شبها از زور صدای کامیون ها نمی توانستی بخوابی برای همین باید صبر می کردیم ساعت 11 یا 12 شب این تخت ها را بگیریم که صدا و دود گازوئیل نباشد. وقتی پول را میدادی دوتا لحاف می گرفتی که از زور رطوبت و کثافت قطر آنها از 5 سانت به 15 سانت یا بیشتر رسیده بودند و از زور سنگینی باید بزور آنرا بروی خودمان می کشیدیم. شب اول که خوابم نبرد و تا چشمانم بسته شد صدا و بوی گازوئیل کامیونها ما را از خواب بیدار کردند. شب دوم هم دوباره بسراغ تخت ها رفتیم ولی صبح که بیدار شدم تمام صورت و لب و گردنم باد کرده بود. کوروش هم وضع بهتری از من نداشت. و لی چون سنش خیلی پایین بود و فکر می کردم که برادرش اورا به من سپرده احساس می کردم که باید مواظب او هم باشم. و خوب از طرفی من هم به او وابسته بودم. بقولی دشمن دشمن تو دوست توست. و داریوش در آن زمان این حکم را داشت. اگر چه بهمان سرعت این برای من ثابت نشد. به هر حال چون امید رفتن به لاهور و هند را داشتم و فکر می کردم این فقط چند روز بیشتر نیست زیاد ناراحت نبودم. شب سوم بود که خبر از لاهور رسید ,و قرار شد که به لاهور برویم.